دستم را فشرد، و به نجوایم سه حرف گفت، سه حرفی که عزیز ترین دارایی تمام روزم شد..
《پس تا فردا》..
ریش تراشیدم دوباره، کفش هایم را برق انداختم، لباس های رفیقم را قرض گرفتم، با دو لیره که برایش کیکی بخرم، قهوه ای خامه دار..حالا تنها بر نیمکتم، و گرداگردم عشاق، لبخند زنانند، و برآنم که مارا نیز لبخندی خواهد بود،
شاید در راه است، شاید لحظه ای یادش رفته، شاید، شاید...
محمود درویش
ترجمه: سعید هلیچی
برچسب:
نویسنده: لیلا خوشنام
برچسب:
نویسنده: لیلا خوشنام
که میخوابم حرف هایم مغزم را احاطه میکنند، حرف هایی که برای گفتن داشتم، ولی نگفتم..
محمود درویش
ترجمه: محمود
برچسب:
نویسنده: لیلا خوشنام